تبليغاتX
چه آرزوها

چرا ما ایرانیان که در سیاه ترین نقطه تاریخ دست و پا می زنیم، این

چنین از خود متشکر و خود بزرگ بینیم؟

فضول محله:
بیش از سه دهه است که ما گرفتار طاعون حکومت اسلامی شده ایم؛ بیش از سه دهه است که خفقان، جهل، خرافات، بی عدالتی و جنایت در سراسر این مُلک گوهر بار، بیداد می کنند. بیش از سه دهه است که مُشتی آخوند و پاسدار و انسان های فرومایه بر جان و مال و هستی و تمام دارایی ایرانیان حکومت کرده و مردم شریف ایران را در نزد جهانیان به قدری خوار و پست و بی آبرو ساخته اند که یک ایرانی، از اظهار ایرانی بودنش احساس شرم و خجالت می کند.

سی و سه سال است که ایرانیان روشنفکر و فرهیخته از فرط ستمی که از سوی حاکمان خونخوار مملکت بدان ها روا داشته می شود، گوشه نشین گشته و زبان به دهان گرفته و لام تا کام سخن نمی گویند و یا سخن گفته و انتقاد کرده و شکنجه و زندانی شده اند و یا اصل این نظام خودکامه را زیر سوال برده و بر طناب های دار، بوسه زده اند.
بابک خرم دین بزرگمرد همیشه جاودان

فرتور مجسمه امیر کبیر را نشان می دهد. بی شک یکی از میهن دوست ترین و شایسته ترین ایرانیان در سراسر تاریخ امیر کبیر می باشد که کمر به خدمت مردم و کشور ایران بسته بود. امیر کبیر نیز چون دیگر بزرگان این مرز و بوم که قصد خدمت به مردم و سر و سامان دادن به اوضاع مملکت را داشتند، مورد نفرت درباریان قرار گرفته بود و سرانجام ناصرالدین شاه فرمان قتل وی را صادر کرد.

عده زیادی از اندیشمندان ایرانی نیز طلای میهن را به مس غربت و تنهایی فروخته اند و ترک دیار کرده اند تا بلکه بتوانند در آزادی کامل و به دور از سانسور و خفقان، حرف دل شان را زده و ماهیت راستین نظام دیکتاتوری اسلامی ایران را نشان مردم ایران و جهان دهند و راه چاره ای برای رهایی مام میهن، از چنگال آخوندهای مرتجع و طرفداران خود فروخته شان بیابند.

اما باید از خودمان بپرسیم که چگونه چنین رژیم خونخواری که در نزد ایرانیان میهن دوست، یکی از پلید ترین و ضد انسانی ترین حکومت های خودکامه می باشد، توانسته است سی و سه سال پابرجای بماند و سردمدارانش به دزدی، غارت، تجاوز و اعمال ضد میهنی و ضد مردمی شان ادامه دهند؟.

چگونه چنین نظامی که کمترین پایگاه مردمی ندارد توانسته است تا بر هستی و نیستی هفتاد میلیون نفر انسان حکومت کرده و با انجام پلید ترین و خونبار ترین جنایت ها، همچنان برقرار باشد؟. مگر نه اینکه سرنوشت هر ملتی در دست خودشان است و اگر به راستی مردم مخالف این رژیم ضد انسانی هستند؛ این حکومت عوام فریب ثانیه ای دیگر نیز دوام نخواهد آورد و تار و پودش از هم خواهند گسست.

پاسخ به گمان نگارنده، نداشتن اتحاد و نبودن همدلی میان ایرانیان و همچنین وجود یک سری اخلاق های ناپسند میان مردمان ایران زمین است. خودشیفتگی و دیکتاتوری دو تا از خصوصیات اخلاقی ایرانیان هستند. هر ایرانی خود را بهتر و برتر از هم میهنان دیگرش می شمارد و بر این باور است که دیدگاههایش درست ترین و دقیق ترین نظرات هستند و هیچ کس، بهتر از وی توانایی شناختن مشکلات و یافتن راه حل برای آن ها را ندارد.

غرور و تکبر بیجا نیز، نمونه دیگری از خصایص اخلاقی زشت ما ایرانیان است. ما ملتی مغروریم که در حین غرق شدن در بیچارگی ها و بد بختی ها، لبخندی ساختگی بر لب می زنیم، و با سینه ای ستبر و گردنی برافراشته از امپراطوری بزرگ خود در هزاران سال پیش سخن می گوییم. این خصوصیات اخلاقی به اضافه چندین صفت زشت اخلاقی دیگر چون دروغگویی، دو رویی، خودخواهی، سوء استفاده از دیگران برای به دست آوردن امیال شخصی، لودگی، نادانی، بی سوادی و کوته اندیشی و دست به دست یکدیگر داده و ایران و ایرانی را به حال و روز بغرنج اکنون، در آورده اند.

در یک کلام، تمامی مشکلات و بد بختی های ما ایرانیان، از بی فرهنگی و بی اخلاقی سر چشمه میگیرد و درد مملکت ما، فقر فرهنگی و ویرانی سجایای اخلاقی است. ملت ما شایسته غارت شدن، تحت استعمار قرار گرفتن و تحمیر شدن است؛ به قول معروف جامعه گوسفندی شایسته حکومت گرگ های درنده است. صد و پنجاه سال از قدمت جنبش آزادی خواهی و استبداد ستیزی مردم ما می گدرد و هنوز ما اندر خم یک کوچه ایم.


فرتور حضور مردم در تظاهرات ننگین بیست و دوم بهمن ماه را نشان می دهد. این مردم که از آسمان و یا کره مریخ به خیابان نیامده اند، این ها همان انسان هایی هستند که همه روزه در اتوبوس، مترو، و در سطح خیابان با آن ها برخورد می کنیم. ایشان حاضرند به خاطر چند عدد ساندیس به خیابان آمده و بر ضد میهن و آزادی خواهان کشورشان شعار دهند. این ها نیز ایرانی هستند و سمبل خیانت ایرانیان به خودشان در سراسر تاریخ.

ملتی که روشنفکران و آزادی خواهان شان را به خاطر یک گونی سیب زمینی می فروشند؛ ملتی که برای چند هزار تومان ننگ آدم فروشی را به جان می خرند؛ ملتی که در سراسر تاریخش هر آنکه برای آبادانی و رهایی شان آمد و تلاش کرد، به خاطر چند سکه طلا، فرد میهن دوست را زدند، زندانی کردند و کشتند و در ازای هر امیر کبیری که در این مرز و بوم زاده شده است، ده ها افشین نیز سر از تخم بیرون آورده اند؛ فرجامی بهتر از نابودی و نیستی و ناپدید گشتن از جهان هستی انتظارش را نمی کشد.

زنده یاد صادق هدایت در جایی نوشته است: اگر دانشمندی‌، روانشناسی‌ بخواهد درباره ی ‌زشت‌ترین‌ اشکال‌ بی‌حیایی‌، بلاهت‌، حقارت‌، هرزگی‌، رذالت‌ و خودگنده‌ بینی‌ مطالعه‌ ای‌ جدی بکند، باید بیاید و در این‌جا [ایران] مستقر شود تا محیرالعقول‌ترین‌ پدیده‌ها را ثبت‌ کند. همه ی این‌ جنبش‌های افیونی‌ و ابن‌ الوقتی‌ به‌شکل‌ اسفناکی‌ شکست‌ خوردند و موضوع‌ بده‌ بستان‌های تجارتی‌ قرار گرفت‌، چه‌ بهتر! لااقل‌ دیگر توهمی‌ نمانده.! نگارنده گمان نمی کند که کسی بتواند و یا حتی حاضر باشد عیب ها و نقص های بیشمار ما نژاد از خود راضی و خود بزرگ بین را، همچون زنده یاد صادق هدایت با شایسته ترین کلمات، بیان کند و به رخ مان بکشاند.


صادق هدایت، روشنفکری که چند دهه ای زود به دنیا آمد و بسیار از زمان خودش و حتی از میزان درک و شعور امروز مردم ایران زمین، جلوتر بود. او نیز قربانی اخلاقیات سخیف ملت ایران شد. مردمی که همواره بزرگان و روشنفکران خویش را مسخره کرده اند و با نیش و کنابه ایشان را آزار داده اند و در بسیاری از مواقع ایشان را به قتل رسانده اند چرا که توانایی درک سخنان اندیشمندان مملکت را نداشته اند.

جیغ گوش خراش حماقت و بی خردی و بی تدبیری امان گوش عالمیان را کر کرده است و ما هنوز سعی داریم تا خودمان را با سیریش، به ماتحت کوروش بزرگ و امپراطوری ایران و نژاد برتر آریایی بچسبانیم!. کدام نژاد برتر؟، کدام فرهنگ غنی؟، کدام تاریخ افتخار آمیز؟، کدام قوم برگزیده؟، همه چیز این مرز و بوم با کثافت و خیانت و دروغ و هرزگی در آمیخته، گوشه به گوشه ی این خاک نفرین شده، پر شده است از فاحشه هایی که نه تنها تن خود و آبا و اجداد شان را می فروشند بلکه چوب حراج به مغز و عقل و اختیار خویش نیز زده اند.

کدام مملکت قهرمان پرور؟. کدام یک از قهرمان های ملی ما، چه در عرصه ی سیاست، چه در دنیای ورزش، چه در عالم علم و دانش و هنر، آخر و عاقبت خوشی داشتند؟. در ازای هر فرد میهن دوستی که در این ملک چشم به جهان گشود، هزاران افشین و سلمان نیز سر از تخم بیرون آوردند.
بابک خرم دین بزرگمرد همیشه جاودان



بابک خرمدین را یک ایرانی به چنگ حکومت اعراب انداخت، امیرکبیر را ایرانیان کشتند، دکتر مصدق را ملت نمک نشناس ایران خانه نشین کردند و دق دادند، سر تختی ها و حجازی ها که چه بلاهایی نیاوردند، ما به چه چیزمان اینقدر می بالیم؟.


تاریخ ما پر است از خائنینی که برای چند سکه ی نفره و طلا، خدمتگزاران مملکت را از بین برده اند. هنوز هم داستان غم انگیز ما از این قرار است. ما زاده شده ایم تا حسرت بخوریم و آه بکشیم و خبر های جنایات و قصاوات حاکمین خانه ی پدری مان را هر روزه بخوانیم و سر انجام سکوت کنیم، سکوتی چندش آور به عمق همه ی خیانت های ایرانیان به خودشان در طول تاریخ. به راستی چرا ما ایرانیان اینقدر از خود متشکریم؟!.

+ نوشته شده توسط mossi در 28 Feb 2012 و ساعت 11:11 |

مردم به خواب رفته در خلسه گرسنگی      شاید در چارشنبه سوری امسال از این خواب طولانی برخیزد.


در جشن چهارشنبه سوری امسال انرژی و نیرویی نهفته است که به بنیادهای مبارزاتی و باستانی خود راه می برد و از ژرفای تاریخ ایرانزمین فرا می روید. پس از یک خواب و خلسهء طولانی اما برای نخستین بار خیزش و قیام آزادیخواهانهء ملت ایران با چهارشنبه سوری باستانی هم گوهر گشته و متفاوت از یک جشن ساده و سرخوشانه میرود که خرمن اهریمن را با آتش خود نشانه بگیرد. به همین دلیل بسیار مناسب است که ترقه بازی را به پرتاب کوکتل مولوتف ارتقاء دهیم. می توانیم تمامی سازمان ها و اماکن و نهادهای سیاسی و نظامی و اسلامی رژیم اشغالگر اسلام همچون ادارات دولتی، کلانتری ها، شهرداری ها، پادگان ها و وزارت خانه ها و هر مکان و محلی که در دسترس است و همچنین مساجد و مهدیه هایی که محل لواط و تجاوز مسلمین است و سایر دخمه های مجاهدان اسلام و بسیجی ها و لباس شخصی ها را آماج کوکتل مولوتف قرار دهیم و آتش چهارشنبه سوری را به اصالت اسلام ستیز و ضداشغالگرانهء خود بازگردانیم.

خاطرمان باشد که ایرانی در طول چهارده قرن با اندیشیدن به چنین مبارزات و قهرمانی هایی از این دست، جان خویش را گرم نگه داشته و ایرانی مانده است. وگرنه ایرانیان امروز هم مانند حشرات مسلمانی که در پاکستان و سودان و سومالی مثل کرم در هم می لولند، به همراه فرهنگ بالندهء خود در باتلاق متعفن اسلام خفه و مدفون شده بودند.

نوشته سیامک مهر

+ نوشته شده توسط mossi در 16 Feb 2012 و ساعت 16:8 |


یك روز یک پسر کوچولو که می خواست انشا بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟ پدرش فکر می کنه و می گه :بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم.. ... مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه. کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا... شب کار می کنه وهی...چی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفتشون که اون رو بیدارکنه، می بینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده .....؟؟؟؟ میره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه. فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چیه: سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، درحالی که جامعه به خواب عمیقی فرورفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه، در حالیکه نسل آینده داره توی كثافت دست و پا می زنه
+ نوشته شده توسط mossi در 12 Jan 2012 و ساعت 19:12 |
ايران
ايرانيان و اسب سواری

هانس آدولف ادوارد Hans Adolf Eduard Driesch جانورشناس، فیلسوف و پژوهشگر آلماني 13 آوريل 1896 با انتشار رساله ای درباره اسب و تکامل آن نظرداد كه ايرانيان نخستين مردمي بوده اند كه اسب (اسپ) را اهلي كرده و به كار سواري گرفتند و در جنگ بكار بردند. از تحقيقات هانس ادوارد که در دانشگاههای آلمان و چین نیز تدریس می کرد و چند تالیف درباره حیات و تولید نسل دارد چنین برمی آید که هر سه طايفه ايراني (آرین های جنوبی) از هشتصد سال پيش از ميلاد قادر به جنگ سواره بودند. قبلا گمان مي رفت كه اسب، نخست در غرب سيبري اهلي شده بود زیراکه در اكتشافات باستانشناسي مناطق غربي سيبري، گورهاي قديمي به دست آمده بود كه مردگان را با اسبهايشان دفن كرده بودند. اين كشف سبب شده بود كه تصور شود كه آنان، نخستين اسب سواران جهان بودند.
     به نوشته مورخان تاریخ قرون قدیم، علاقه ایرانیان باستان به اسب به حدّی بود که از این حیوان استفاده بارکشی نمی کردند و قاطر را که از نطفه خر و اسب است برای بارکشی مخصوصا در کوهستان بکار می بردند و به احتمال زیاد روش تولید قاطر نیز از ایرانیان است. هانس ادوارد این احتمال را تایید کرده است. وی درباره امبریولوژی Embryology وسیعا تحقیق کرده و یک قرن پیش انجام کلونینگCloning را پیش بینی کرده بود.
     علاقه به اسب در میان ایرانیان عهد باستان بقدری زیاد بود که برحسب چگونگی و شکل اسبشان برای خود لقب ساخته بودند مثلا گشتاسپ، لهراسپ و ... که پسوند «اسپ» دارند. به دلیل نبودن حرف «پ» در زبان عربی، تلفظ اسپ و نوشتن آن در ایران به تدریج به «اسب» تبدیل شده است.
    انتشار نتیجه بررسی باشگاه جهانی سوارکاران در سپتامبر 1956، ایران معاصررا کشور ردیف چهل و سوم در توجه به سوارکاری نشان داده بود! که دولت وقت برای جبران آن [بی توجهی] دست به چند تلاش ناموفق زد.
+ نوشته شده توسط mossi در 13 Apr 2010 و ساعت 22:9 |
از عدم تا به وجود آمده ای   از ره بول دو بار آمده ای

آره جناب آقای خامنه ای

فکر نکن که از طرف خدا به زمین نازل شده ای.

+ نوشته شده توسط mossi در 15 Mar 2010 و ساعت 0:26 |
آلمان ها  لوکوموتیوهای قطار هایشان را لوک نامیدند .  چون اولین قطار های بشری که همان کاروان های خودمان باشد , به رهبری لوک ها راهی جاده ابریشم می شدند.
من کنجکاو بودم که چرا این ها  راننده لوکوموتیو ها را  لوک ران ( لوک فارر) نامیده اند. نگو  به یاد کاروان های قدیمی که اولین شترشان  لوک نام داشت و کاروان را پیش می برد , این نام را برگزیده اند .
+ نوشته شده توسط mossi در 14 Mar 2010 و ساعت 1:33 |
چرا عرب ها برای هر چیزی نام های مختلف دارند؟

مثلا شتر به عربی جماز . سفینه و چند اسم دیگر دارد که من یادم نیست.چرا؟

چون این مفلوکان سوسمار خور جز چند تا شتر و چند تا بز و یک چادر سیاه تکه پاره  که در آفتاب دااغ 60 درجه عربستان زیرش بنشینند , چیز دیگری نداشتند . و کاری هم به جز بزو شترچرانی نداشتند. زیر چادر می نشستند ؛ لنگ هایشان را دراز میکردند و برای هر یک از این دارایی های گران بهای خود اسم جدیدی میگذاشتند.
اما ما چرا زبانمان گسترده نبود. به این خاطر که پارسیان دایم در حرکت و ساخت ساز بودند . با 5 هزار کشتی روانه دریا ها بودند و وقت و حوصله برای زبان سازی نداشتند. و از این روی بود که 500 سال بر تمامی جهان آن دوران فرمانروایی کردند.



+ نوشته شده توسط mossi در 14 Mar 2010 و ساعت 1:17 |
این مطلب  در صدها سایت و وبلاگ وجود دارد. وچون مستند و خیلی زیباست من هم با درود به فردوسی بزرگ و با تشکر از کسی که این متن را نوشته آنرا دوباره اینجا میگذارم .

سور به معناى ميهمانى و جشن مى باشد و اما چرا چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن و چرا از روى آتش پريدن؟ براساس سروده هاى پيروز پارسى، حكيم فردوسى، سياوش فرزند كاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد. پادشاه همسر ديگر را برمى گزيند، سودابه كه زنى زيبا و هوسباز بود عاشق سياوش مى شود: يكى روز كاووس كى با پسر نشسته كه سودابه آمد ز در
زنـاگـاه روى سياوش بديد پرانديشه گشت و دلش بردميد

زعشق رخ او قرارش نماند همه مهر اندر دل آتش نشاند سودابه در انديشه بود تا به گونه اى سياوش را به كاخ خويش بكشاند، دختر زيبا و جوان خود را بهانه حضور سياوش كرده و او را فرا خواند: ـ كه بايد كه رنجه كنى پاى خويش نمائى مرا سرو بالاى خويش
بياراسته خويش چون نوبهار بگردش هم از ماهرويان هزار آنگاه كه سودابه سياوش را در كاخ خويش يافت به او گفت: ـ هر آنكس كه از دور بيند ترا شود بيهش و برگزيند ترا زمن هر چه خواهى، همه كام تو بر آرم ، نپيچم سر از دام تو

من اينك به پيش تو افتاده ام تن و جان شيرين ترا داده ام سودابه پس از اين كه از مهر و عشق خود به سياوش مى گويد و همزمان به او نزديك مى شود. ناگاه او را در آغوش كشيده و مى بوسد سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد همانا كه از شرم ناورد ياد
رخان سياوش چو خون شد ز شرم بياراست مژگان به خوناب گرم
چنين گفت با دل كه از كار ديو مرا دور داراد كيوان خديو

نه من با پدر بى وفائى كنم نه با اهرمن آشنائى كنم سياوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت: ـ سر بانوانى و هم مهترى من ايدون گمانم كه تو مادرى سياوش خشمناك از جاى برخاسته و عزم خروج از كاخ سودابه را كرد. سودابه كه از برملا شدن واقعه بيم داشت داد و فرياد كرد و درست بسان افسانه يوسف و زليخا دامن پاره كرده و گناه را به سياوش متوجه كرد و چنانچه در نمايشنامه افسانه، افسانه ها نوشتيم، اكثر افسانه هاى سامى، افسانه هاى شاهنامه مى باشد كه رنگ روى سامى گرفته است و نيز در آئين اوستا نوشته ايم كه كتاب اوستا يك كتابخانه كتاب بوده است كه تاريخ شاهان ايران يكى از ۱۲۰ جلد كتاب، كتابخانه اوستا مى باشد و چگونگى به نظم آوردن آن را توسط فردوسى در زندگينامه پيروز پارسى، يعنى حكيم ابوالقاسم فردوسى شرح داده ام... بارى سياوش به سودابه مى گويد كه پدر را آگاه خواهد كرد: ـ از آن تخت برخاست با خشم و جنگ بدو اندر آويخت سودابه چنگ
بدو گفت من راز دل پيش تو بگفتم نهانى بد انديش تو
مرا خيره خواهى كه رسوا كنى؟ به پيش خردمند رعنا كنى
بزد دست و جامه بدريد پاك به ناخن دو رخ را همى كرد چاك

برآمد خروش از شبستان اوى فغانش زايوان برآمد بكوى در پى جار و جنجال سودابه، كيكاووس پادشاه ايران از جريان آگاه شده و از سياوش توضيح خواست سياوش به پدر گفت كه پاكدامن است و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور كند. سياوش گفت اگر من گناهكار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاكدامن باشم از آتش عبور خواهم كرد سراسر همه دشت بريان شدند سياوش بيامد به پيش پدر يكى خود و زرين نهاده به سر سخن گفتنش با پسر نرم بود سياوش بدو گفت انده مدار كزين سان بود گردش روزگار سرى پرز شرم و تباهى مراست سياوش سپه را بدا نسان بتاخت تو گفتى كه اسبش بر آتش بساخت زآتش برون آمد آزاد مرد لبان پر ز خنده برخ همچو ورد چو بخشايش پاك يزدان بود دم آتش و باد يكسان بود سواران لشكر برانگيختند همه دشت پيشش درم ريختند سياوش به تندرستى و چاپكى و چالاكى به همراه اسب سياهش از آتش عبور كرد و تندرست بيرون آمد.

يكى شادمانى شد اندر جهان ميان كهان و ميان مهان
سياوش به پيش جهاندار پاك بيامد بماليد رخ را به خاك
كه از نفت آن كوه آتش پَِـرَست همه كامه دشمنان كرد پست
بدو گفت شاه، اى دلير جهان كه پاكيزه تخمى و روشن روان
چنانى كه از مادر پارسا بزايد شود بر جهان پادشا
سياوخش را تنگ در برگرفت زكردار بد پوزش اندر گرفت
مى آورد و رامشگران را بخواند همه كام ها با سياوش براند
سه روز اندر آن سور مى در كشيد نبد بر در گنج بند و كليد!

اين اتفاق و آزمايش عبور از آتش در بهرام شيد (سه شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهيد شيد (جمعه يا آدينه) جشن ملى اعلام شد و در سراسر كشور پهناور ايران به فرمان كيكاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد و از آن پس به ياد عبور سرفرازانه سياوش از آتش همواره ايرانيان واپسين شبانه بهرام شيد (سه شنبه شب) را به ياد سياوش و پاكى او با پريدن از روى آتش جشن مى گيرند.
سور به معناى ميهمانى و جشن مى باشد و اما چرا چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن و چرا از روى آتش پريدن؟ براساس سروده هاى پيروز پارسى، حكيم فردوسى، سياوش فرزند كاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد. پادشاه همسر ديگر را برمى گزيند، سودابه كه زنى زيبا و هوسباز بود عاشق سياوش مى شود: يكى روز كاووس كى با پسر نشسته كه سودابه آمد ز در
زنـاگـاه روى سياوش بديد پرانديشه گشت و دلش بردميد
زعشق رخ او قرارش نماند همه مهر اندر دل آتش نشاند سودابه در انديشه بود تا به گونه اى سياوش را به كاخ خويش بكشاند، دختر زيبا و جوان خود را بهانه حضور سياوش كرده و او را فرا خواند: ـ كه بايد كه رنجه كنى پاى خويش نمائى مرا سرو بالاى خويش
بياراسته خويش چون نوبهار بگردش هم از ماهرويان هزار آنگاه كه سودابه سياوش را در كاخ خويش يافت به او گفت: ـ هر آنكس كه از دور بيند ترا شود بيهش و برگزيند ترا
زمن هر چه خواهى، همه كام تو بر آرم ، نپيچم سر از دام تو
من اينك به پيش تو افتاده ام تن و جان شيرين ترا داده ام سودابه پس از اين كه از مهر و عشق خود به سياوش مى گويد و همزمان به او نزديك مى شود. ناگاه او را در آغوش كشيده و مى بوسد سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد همانا كه از شرم ناورد ياد
رخان سياوش چو خون شد ز شرم بياراست مژگان به خوناب گرم
چنين گفت با دل كه از كار ديو مرا دور داراد كيوان خديو
نه من با پدر بى وفائى كنم نه با اهرمن آشنائى كنم سياوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت: ـ سر بانوانى و هم مهترى من ايدون گمانم كه تو مادرى سياوش خشمناك از جاى برخاسته و عزم خروج از كاخ سودابه را كرد. سودابه كه از برملا شدن واقعه بيم داشت داد و فرياد كرد و درست بسان افسانه يوسف و زليخا دامن پاره كرده و گناه را به سياوش متوجه كرد و چنانچه در نمايشنامه افسانه، افسانه ها نوشتيم، اكثر افسانه هاى سامى، افسانه هاى شاهنامه مى باشد كه رنگ روى سامى گرفته است و نيز در آئين اوستا نوشته ايم كه كتاب اوستا يك كتابخانه كتاب بوده است كه تاريخ شاهان ايران يكى از ۱۲۰ جلد كتاب، كتابخانه اوستا مى باشد و چگونگى به نظم آوردن آن را توسط فردوسى در زندگينامه پيروز پارسى، يعنى حكيم ابوالقاسم فردوسى شرح داده ام... بارى سياوش به سودابه مى گويد كه پدر را آگاه خواهد كرد: ـ از آن تخت برخاست با خشم و جنگ بدو اندر آويخت سودابه چنگ
بدو گفت من راز دل پيش تو بگفتم نهانى بد انديش تو
مرا خيره خواهى كه رسوا كنى؟ به پيش خردمند رعنا كنى
بزد دست و جامه بدريد پاك به ناخن دو رخ را همى كرد چاك
برآمد خروش از شبستان اوى فغانش زايوان برآمد بكوى در پى جار و جنجال سودابه، كيكاووس پادشاه ايران از جريان آگاه شده و از سياوش توضيح خواست سياوش به پدر گفت كه پاكدامن است و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور كند. سياوش گفت اگر من گناهكار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاكدامن باشم از آتش عبور خواهم كرد سراسر همه دشت بريان شدند سياوش بيامد به پيش پدر يكى خود و زرين نهاده به سر سخن گفتنش با پسر نرم بود سياوش بدو گفت انده مدار كزين سان بود گردش روزگار سرى پرز شرم و تباهى مراست سياوش سپه را بدا نسان بتاخت تو گفتى كه اسبش بر آتش بساخت زآتش برون آمد آزاد مرد لبان پر ز خنده برخ همچو ورد چو بخشايش پاك يزدان بود دم آتش و باد يكسان بود سواران لشكر برانگيختند همه دشت پيشش درم ريختند سياوش به تندرستى و چاپكى و چالاكى به همراه اسب سياهش از آتش عبور كرد و تندرست بيرون آمد. يكى شادمانى شد اندر جهان ميان كهان و ميان مهان
سياوش به پيش جهاندار پاك بيامد بماليد رخ را به خاك
كه از نفت آن كوه آتش پَِـرَست همه كامه دشمنان كرد پست
uot;>بدو گفت شاه، اى دلير جهان كه پاكيزه تخمى و روشن روان
چنانى كه از مادر پارسا بزايد شود بر جهان پادشا
سياوخش را تنگ در برگرفت زكردار بد پوزش اندر گرفت
مى آورد و رامشگران را بخواند همه كام ها با سياوش براند
سه روز اندر آن سور مى در كشيد نبد بر در گنج بند و كليد! ـ اين اتفاق و آزمايش عبور از آتش در بهرام شيد (سه شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهيد شيد (جمعه يا آدينه) جشن ملى اعلام شد و در سراسر كشور پهناور ايران به فرمان كيكاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد.
و از آن پس به ياد عبور سرفرازانه سياوش از آتش همواره ايرانيان واپسين شبانه بهرام شيد (سه شنبه شب) را به ياد سياوش و پاكى او با پريدن از روى آتش جشن مى گيرند.
سور به معناى ميهمانى و جشن مى باشد و اما چرا چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن و چرا از روى آتش پريدن؟ براساس سروده هاى پيروز پارسى، حكيم فردوسى، سياوش فرزند كاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد. پادشاه همسر ديگر را برمى گزيند، سودابه كه زنى زيبا و هوسباز بود عاشق سياوش مى شود: يكى روز كاووس كى با پسر نشسته كه سودابه آمد ز در
زنـاگـاه روى سياوش بديد پرانديشه گشت و دلش بردميد
زعشق رخ او قرارش نماند همه مهر اندر دل آتش نشاند سودابه در انديشه بود تا به گونه اى سياوش را به كاخ خويش بكشاند، دختر زيبا و جوان خود را بهانه حضور سياوش كرده و او را فرا خواند: ـ كه بايد كه رنجه كنى پاى خويش نمائى مرا سرو بالاى خويش
بياراسته خويش چون نوبهار بگردش هم از ماهرويان هزار آنگاه كه سودابه سياوش را در كاخ خويش يافت به او گفت: ـ هر آنكس كه از دور بيند ترا شود بيهش و برگزيند ترا
زمن هر چه خواهى، همه كام تو بر آرم ، نپيچم سر از دام تو
من اينك به پيش تو افتاده ام تن و جان شيرين ترا داده ام سودابه پس از اين كه از مهر و عشق خود به سياوش مى گويد و همزمان به او نزديك مى شود. ناگاه او را در آغوش كشيده و مى بوسد سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد همانا كه از شرم ناورد ياد
رخان سياوش چو خون شد ز شرم بياراست مژگان به خوناب گرم
چنين گفت با دل كه از كار ديو مرا دور داراد كيوان خديو
نه من با پدر بى وفائى كنم نه با اهرمن آشنائى كنم سياوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت: ـ سر بانوانى و هم مهترى من ايدون گمانم كه تو مادرى سياوش خشمناك از جاى برخاسته و عزم خروج از كاخ سودابه را كرد. سودابه كه از برملا شدن واقعه بيم داشت داد و فرياد كرد و درست بسان افسانه يوسف و زليخا دامن پاره كرده و گناه را به سياوش متوجه كرد و چنانچه در نمايشنامه افسانه، افسانه ها نوشتيم، اكثر افسانه هاى سامى، افسانه هاى شاهنامه مى باشد كه رنگ روى سامى گرفته است و نيز در آئين اوستا نوشته ايم كه كتاب اوستا يك كتابخانه كتاب بوده است كه تاريخ شاهان ايران يكى از ۱۲۰ جلد كتاب، كتابخانه اوستا مى باشد و چگونگى به نظم آوردن آن را توسط فردوسى در زندگينامه پيروز پارسى، يعنى حكيم ابوالقاسم فردوسى شرح داده ام... بارى سياوش به سودابه مى گويد كه پدر را آگاه خواهد كرد: ـ از آن تخت برخاست با خشم و جنگ بدو اندر آويخت سودابه چنگ
بدو گفت من راز دل پيش تو بگفتم نهانى بد انديش تو
مرا خيره خواهى كه رسوا كنى؟ به پيش خردمند رعنا كنى
بزد دست و جامه بدريد پاك به ناخن دو رخ را همى كرد چاك
برآمد خروش از شبستان اوى فغانش زايوان برآمد بكوى در پى جار و جنجال سودابه، كيكاووس پادشاه ايران از جريان آگاه شده و از سياوش توضيح خواست سياوش به پدر گفت كه پاكدامن است و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور كند. سياوش گفت اگر من گناهكار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاكدامن باشم از آتش عبور خواهم كرد سراسر همه دشت بريان شدند سياوش بيامد به پيش پدر يكى خود و زرين نهاده به سر سخن گفتنش با پسر نرم بود سياوش بدو گفت انده مدار كزين سان بود گردش روزگار سرى پرز شرم و تباهى مراست سياوش سپه را بدا نسان بتاخت تو گفتى كه اسبش بر آتش بساخت زآتش برون آمد آزاد مرد لبان پر ز خنده برخ همچو ورد چو بخشايش پاك يزدان بود دم آتش و باد يكسان بود سواران لشكر برانگيختند همه دشت پيشش درم ريختند سياوش به تندرستى و چاپكى و چالاكى به همراه اسب سياهش از آتش عبور كرد و تندرست بيرون آمد. يكى شادمانى شد اندر جهان ميان كهان و ميان مهان
سياوش به پيش جهاندار پاك بيامد بماليد رخ را به خاك
كه از نفت آن كوه آتش پَِـرَست همه كامه دشمنان كرد پست
uot;>بدو گفت شاه، اى دلير جهان كه پاكيزه تخمى و روشن روان
چنانى كه از مادر پارسا بزايد شود بر جهان پادشا
سياوخش را تنگ در برگرفت زكردار بد پوزش اندر گرفت
مى آورد و رامشگران را بخواند همه كام ها با سياوش براند
سه روز اندر آن سور مى در كشيد نبد بر در گنج بند و كليد! ـ اين اتفاق و آزمايش عبور از آتش در بهرام شيد (سه شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهيد شيد (جمعه يا آدينه) جشن ملى اعلام شد و در سراسر كشور پهناور ايران به فرمان كيكاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد.
و از آن پس به ياد عبور سرفرازانه سياوش از آتش همواره ايرانيان واپسين شبانه بهرام شيد (سه شنبه شب) را به ياد سياوش و پاكى او با پريدن از روى آتش جشن مى گيرند.
+ نوشته شده توسط mossi در 14 Mar 2010 و ساعت 0:28 |
بعضی از نوشته ها هم آنقدر خوبند که حیف است دوباره و توسط دیگران خوانده نشوند. این مطلب را خیلی پیش ها در وبلاگی خواندم. نقد قشنگی است. اسم وبلاگ یادم نیست. که به نقل از آن بنویسم. شابد هم در یک کامنتی بوده. به هر حال شنیدم که رمان پابرهنه ها دوباره پس از 30 سال چاپ شده. به این بهانه  یادی از شاملوی بزرگ بکنیم.


بعضي از رمان ها هستند كه تا دنيا، دنيا است و تا آدم، آدم است خوانده مي شوند و هر نسلي به فراخور حالش از آنها لذت مي برد. بعضي از رمان ها هستند كه شايد حال و هواي يك دوره سياسي و يا تاريخي را داشته باشند اما چون بن و ريشه شان چيز ديگري است و قصه هاي انساني ماندگاري دارند، كمتر از ياد مي روند. بعضي از رمان ها هستند كه در دنياي ادبي امروز، نه فرم روايي متفاوتي دارند و نه سبك و سياق جديدي را موجب شده اند، اما به خاطر كشف مجدد دنياي درون خود، ارزش خواندن دارند. بعضي از رمان ها «دن آرام» هستند. اما بعضي از آدم ها هم هستند كه شاعرند. فارسي را مثل تمامي كوچه هاي صفي عليشاه مي شناسند، فرانسه شان هم زياد خوب نيست، اما خلاق اند و فرهنگ كوچه را جمع آوري كرده اند.

بعضي از آدم ها شاملو هستند كه يك رمان كلاسيك را در دست مي گيرند و براي نمايش زبان مادري خود در يك متن فرنگي، از هيچ چيز كم نمي گذارند. دن آرام كه بعد از سال ها كش و قوس و بعد از چند سال از مرگ شاملو، بالاخره منتشر شد، بدون شك، يك اتفاق مهم است كه بايد از جنبه هاي مختلف به آن نگريسته شود. دن آرام، رمان زندگي، بودن و مرگ قزاق ها در دوران آغازين انقلاب سرخ شوروي است كه جايزه نوبل را براي ميخائيل شولوخوف به ارمغان آورد.
دن آرام درواقع به همراه رمان معروف زمين نوآباد، از مهمترين آثاري هستند كه در دوره زمامداري رهبران كمونيست شوروي منتشر شده و توانستند اقبالي فراوان يابند. شولوخوف كه به مانند ماكسيم گوركي، نويسنده اي حزبي به شمار مي آمد، چه در دن آرام و چه در زمين نوآباد، فضاهايي را خلق كرد كه با اينكه به نوعي جنبه تبليغاتي براي حكومت شوروي داشتند، اما در بافت خود نسبت به انسان گرايي منحوط اين ايدئولوژي انتقاد دارند. دن آرام درواقع داستان دشمنان كمونيسم است و يا در زمين نوآباد هم شخصيت معاند و ضد حكومت شخصيتي فرهيخته و قابل احترام است.
مي توان گفت، ميخائيل شولوخوف در ميان نويسندگاني كه در شوروي اجازه چاپ آثارشان را گرفتند مهمترين به شمار مي رود. كار بزرگ در اين است كه دن آرام، اثري با بن مايه هاي قرن نوزده مي نويسد و براي ارائه چشم انداز و گستره اي طولاني از منطقه «دن»از آدم ها، حماسه ها و به طور كل تاريخ خاص آن مي گويد. دن به واسطه يك ساختار رئاليستي دراماتيك و توجه به جزئيات زباني، لحن و هم چنين روايي، نه تنها رمان كسالت باري نيست، بلكه مي توان آن را خواهر جوان رمان جنگ و صلح از تولستوي دانست.دن آرام در زيرساخت هاي روايي خود، از ميراثي بهره برده كه در آن هارموني و تركيب بندي رفتاري انسان روس در مواجهه با يك ايدئولوژي بين المللي به روايت گذاشته مي شود. اين ميراث كه ريشه هاي آن در آثار تولستوي و حماسه روايي او، طنز پنهان و تخريب كننده گوگول، ترديدها و نگاه انتقادي ايوان گنچاروف و همين طور خردگرايي داستايوفسكي وار است كليتي را ساخته كه مي توان آن را آخرين رمان كلاسيك روس دانست.
شولوخوف يك كمونيست بود ولي زيركانه با تمايلات استالينيستي مي جنگيد و شايد به همين دليل باشد كه رمان او، آن قدر به مفهوم انسان و تقابل اش با يك روياي ايدئولوژيك مي پردازد تا در بطن خود بتواند به نقد اين جريان مذكور بپردازد. درباره دن آرام بايد گفت كه با وجود تركيب موفقي كه از تغزل كلاسيك و يك روحيه روايي سوسياليستي _ رئاليستي كه در آن به چشم مي آيد، مشكلات ساختاري انبوهي به چشم مي آيد كه آن هم به دليل تنگناهاي كثيف و شرم آوري است كه چپ هاي روس براي نوشتن وضع كرده بودند. شايد اگر شولوخوف ناچار به جاي دادن اين اجبار هاي تبليغاتي در رمان نبود اثر از فرم روايي درخشان تري برخوردار مي شد.
دن آرام در ايران با تمايلات حزب توده و نياز مبرمي كه براي داشتن سرمشقي براي نوشتن داشتند، مورد توجه قرار گرفت. در واقع ترجمه اين رمان سترگ را مديون رفقا هستيم زيرا نه تنها چپ هاي حزبي ايران، بلكه اعم چپ هاي جهان، براي رويارويي ادبي با ادبيات موسوم به امپرياليستي و براي نشان دادن توانايي هاي يك نويسنده چپ نيازمند به ارائه ترجمه اي از آن رمان بودند.
شايد به جرات بتوان گفت، رمان هايي مانند دن آرام، زمين نوآباد، خوشه هاي خشم و در مقياسي كم اهميت تر، چگونه فولاد آبديده شد، از جمله مهم ترين آثاري بودند كه الگويي براي نويسندگان رئاليست چپ شدند. در ايران دن آرام را ابتدا، مترجمي مهم و فرهيخته، يعني م.ا. به آذين در چهار جلد و از روسي ترجمه كرد.او همچنين زمين نوآباد را نيز به فارسي برگرداند و اين دو رمان را در كتابخانه مخاطبان ادبيات كلاسيك و همچنين چپ هايي قرار داد كه كمتر دغدغه ادبيات داشتند. بايد گفت كه رمان دن آرام آنچنان تاثير شگرفي بر ادبيات داستاني ايران گذاشت كه به قول اعم منتقدان رئاليسم روستايي و يا روايي برخي از نويسندگان مهم ايران مانند محمود دولت آبادي، علي اشرف درويشيان، احمد محمود و... تحت تاثير آن شكل گرفته است.
ترجمه به آذين، ترجمه درخشاني است و نه تنها به شدت دقيق بوده، بلكه از فارسي بسيار مناسبي هم برخوردار است. با اين ترجمه ها و جو دهه 60 دن آرام، كتاب باليني بسياري از نويسندگان و مخاطبان ايراني شد و حتي نظرات تند و قابل اعتناي منتقداني مانند ولاديمير ناباكوف هم آن چنان نتوانست از اهميت آن بكاهد. احمد شاملو كه زندگي او چند جنبه مختلف داشت در سال 1366، تصميم به ترجمه اين كتاب گرفت و ثمره اين تصميم در روز هاي پاياني سال گذشته در دست مخاطبان ايراني قرار گرفت.
بايد ديد چرا شخصيتي مانند احمد شاملو تصميم به ترجمه چنين كتابي مي گيرد. نخست اينكه، شاملو از اولين ترجمه هاي خود و انتخاب هايي كه براي ترجمه داشت مي كوشيد تا آثاري را به فارسي برگرداند كه هم قابليت اجراي دايره واژگان او را داشته باشند و هم با فضا ي ذهني وي كه به زبان عاميانه و مسائل انساني كه در آنها تعهد ادبي نيز به چشم مي آمد نيز نزديك باشند. شاملو بدون شك يك شاعر متعهد است و جنس اين تعهد بنا به گفته خود استاد، انسانيت و يا اومانيسمي بود كه شخصيت هاي داستان و يا مفاهيم شعر را در برابر مسائل كلان زيستن و بودن به تصوير بكشد.
اگر نگاهي به نوع آثار ترجمه شده وي داشته باشيم، درمي يابيم كه او از شاعران و يا نويسندگاني، متن ترجمه كرده كه به اين اصول پاي بند هستند. ژاك پره ور، گارسيا لوركا، يانيس ريتسوس، ويكتورخارا، زاهاريا استانكو، لنگستون هيوز، ارسكين كالدول و... هر يك از اين نام ها در سبك شناسي ادبيات كشور ها و حوزه خود، به نوعي جزء هنرمندان متعهد و يا اومانيست شناخته مي شدند كه برخي از ايشان دغدغه زبان عاميانه نيز داشتند. شاعري مانند پره ور و يا نويسنده اي مانند استانكو، سواي ارزش هاي ادبي خود، در پي اثبات و يا حداقل طرح مفهومي با نام انسان دربند بودند و اين دقيقا چيزي بود كه شاملو همواره به دنبال آن بود. شاملو پابرهنه ها را ترجمه مي كند و مي توان به نوعي آن را مقدمه اي براي اجراي يك زبان عاميانه در دن آرام دانست.
پابرهنه هاي شاملو از لحاظ پايبندي به اصل اثر در برخي از صحنه ها مشكوك است و اصولا اعم مترجمان و منتقدان ترجمه به اين نكته كه شاملو، زبان فرانسه را دقيق نمي دانست اذعان دارند. اما چيزي كه باعث محبوبيت و شهرت پابرهنه ها شد زبان فارسي عاميانه اي بود كه شاملو در اين اثر رومانيايي اجرا كرده بود. دن آرام به نوعي نقطه اوج دغدغه هاي شاملو در باب فارسي عاميانه است. او به همين دليل، دن آرام را انتخاب كرد زيرا هم آن نكته نخست يعني گونه اي تعهد ادبي نسبت به انسان در آن ديده مي شود و هم از نظر تعداد شخصيت، فضا ها، لحن ها و همچنين «شاعرانگي» مي توانست، نمونه عملي كتاب كوچه باشد.
شاملو براي متديك كردن نظراتش درباره زبان عاميانه شروع به جمع آوري كتاب كوچه كرد و در اين راه مردم هم با فرستادن انواع واژه ها و تركيب هاي مهجور و يا حتي مرده به اهميت كتاب كوچه افزودند. شايد كوچه از منظر روش تحقيق و متد آكادميك به پاي فرهنگ فارسي عاميانه ابوالحسن نجفي نرسد. اما بسيار كامل و در ميزان واژگاني كه در آن آمده بي نظير است. پس كتاب كوچه به نوعي يك پايان نامه نظري در باب زبان عاميانه به شمار مي آيد كه در واقع جواب و پاسخ مناسبي به برخي از فضلاي دانشكده ادبيات به شمار مي آيد.
اين پايان نامه نظري بايد شكل و فرمي عملي به خود مي گرفت و شاملو بايد آثاري را كه توانايي بازنمايي اين دغدغه را داشت انتخاب مي كرد. برخي از منتقدان شاملو در برابر اين نكته مي گويند، چرا شاملو خودش يك رمان ننوشت و به سراغ اثري مثل دن آرام رفت. به نظر من اين اساتيد از يك نكته مهم چشم پوشي كرده اند و آن اين است كه شاملو به خوبي مي دانست كه اولا رمان نويس نيست. و دوم اينكه، زبان عاميانه بايد در آثاري كه قابليت هاي ادبي و روايي و به طور كلي داستاني بالايي دارند به نمايش گذاشته شود چه در غير اين صورت زبان رمان و يا داستان نمي توانست چيزي به متن اضافه كرده و بيشتر جنبه تزئيني مي گرفت.
در ضمن بايد گفت كه شاملو آن قدر در كتاب كوچه به بيان واژگان و لغات عاميانه زبان پرداخته بود كه در صورت نوشتن يك رمان براساس اين دانسته ها نه تنها نمي توانست قابليت هاي اين زبان را به رخ بكشد بلكه به عنوان يك رمان نويس مورد نقد و لعن بسياري از منتقدين قرار مي گرفت. زيرا در آن صورت ما شاملوي رمان نويس را نقد مي كرديم و در پرده هاي بعد به نوع زبان مي پرداختيم. شاملو مي دانست كه بايد از رمان و يا داستاني استفاده كند كه در قابليت هاي ادبي آن شك و شبهه اي نباشد و بتواند زبان عاميانه خود را در آن بگنجاند. با اين داده ها، ترجمه دن آرام شكل گرفت ترجمه اي كه نزديك به يك دهه به طول انجاميد و اينك در دستان ما قرار گرفته است.
دن آرام شاملو را بايد با اين ذهنيت كه مترجم دست به ترجمه اي نسبتا آزاد زده است، مطالعه كرد و بحق بايد گفت ترجمه به آذين بسيار دقيق تر به نظر مي رسد. زيرا هم از روسي ترجمه شده است و هم دغدغه اصلي آن بازگرداندن داستان شولوخوف به فارسي است. اما شاملو در دن آرام يك وصيت نامه براي زبان فارسي عاميانه به جاي گذارد كه تا سال ها مي تواند براي مترجمان و علاقه مندان به اين حوزه قابل استفاده باشد. او در دن آرام با اين ذهنيت كه لحن ها و زبان هاي مختلفي را پيش رو دارد آغاز به كار مي كند. اصولا زبان داستاني شولوخوف هم اين قابليت يعني ترجمه به زبان عاميانه را در خود دارد. زيرا خود نويسنده نيز از انواع مختلف زبان و لحن در اثر استفاده كرده و به همين دليل ترجمه شاملو با ذات اثر در تضاد نيست.
دومين بحثي كه درباره ترجمه شاملو مطرح است، چگونگي اجراي اين زبان عاميانه در متن رمان است. اول اينكه اين شايعه كه دن آرام شاملو بسيار شخصي و سليقه اي ترجمه شده نادرست و از سر بعضي بغض ها يا كينه ها است. شاملو، آن قدر زيرك بود كه بداند دست بردن در ذات يك اثر، به هيچ وجه پنهان نمي ماند.پس اين مسئله كاملا منتفي به نظر مي رسد. دن آرام، همان طور كه گفتم داراي شخصيت ها و لحن هاي مختلف و متعددي است از موژيك آزاد شده، سلطنت طلب، مبارز كمونيست، قزاق معاند و... در اين رمان وجود دارد كه هر يك با زبان خود سخن گفته و روايت مي كنند.
تنه روايي رمان نيز، شاعرانه و مملو از توصيف، تشبيهات و استعار ه هايي است كه موجب شده تا در زبان روسي هم دن آرام داراي يك بعد زباني كلاسيك و در عين حال پويا باشد. شاملو، در واقع براي هر يك از اين مولفه ها و عناصر يك زبان كلامي ساخته و با مدد از دايره واژگاني خود كوشيده تا شخصيت پردازي آنها كامل تر شود. اين حركت خلاقه در نهايت منتهي به كارناوال باشكوهي از زبان فارسي مي شود كه جداي از فرآيند هاي توصيفي، روايي و... داراي شكوهي است كه ساختار دن آرام به دنبال آن است. منطقه اي كه داستان در آن مي گذرد، يكي از نوستالژيك ترين و كلاسيك ترين، مناطق شوروي است. قزاق ها قومي بودند كه نه تنها سال ها در اين قسمت زندگي كردند بلكه با اعم حكومت هاي روس نيز در عناد بودند و به همين دليل اكثر حكومت هاي روس، با پذيرفتن ايشان در ساختار حكومت، مخصوصا ارتش خود به آنها بها داده و كمي آرامشان مي كردند.
قزاق ها، روحيه اي كاملا شرقي و آسيايي دارند و به دليل فرهنگ چندسويه خود، با آدم هاي آثار مثلا داستايوفسكي و يا بولگاكف و... متفاوتند. نكته مهمي كه شولوخوف به آن توجه داشته، مبارزه هاي خونين اين قوم با ديكتاتوري كمونيسم است.منطقه آنها يعني دن طي اين جنگ ها، محملي براي حضور انواع فرقه هاي فكري و مخالف بود كه هر يك فرهنگ و زبان خود را داشتند. شاملو با كشف و درك پتانسيل هاي زباني قزاق ها و نزديكي هاي فرهنگي آنان با ايرانيان و آسياي ميانه، براي هر يك از شخصيت ها زبان عاميانه اي تعريف كرد كه از زبان فخيم قجري تا زبان كوچه و بازار دهه بيست در آن ديده مي شود، شاملو براي ايجاد پيوستگي زباني بين اين همه گويش و لحن از نبوغ شاعرانه خود مدد جست و با محور قرار دادن يك زبان به شدت تصويري و شاعرانه كه در خود متن نيز وجود دارد توانست آن كليت رئاليستي رمان را حفظ كند. شاملو درواقع فرهنگ قزاق ها را ترجمه كرده است.
او براي هر يك از واژه هايي كه در معناي اشيا و يا اجسام خاصي مانند بخاري، لاوك آب و... آورده، تئوري و تعريف هاي خاصي دارد. او مي داند كه به طور مثال براي هر وسيله گرمايشي و يا هر نوع ظرف آبخوري يك واژه وجود ندارد، و بنا بر نوع استفاده آنها بايد از امكانات زبان فارسي استفاده كند. اين تفكر به دليل مطالعات و تحقيق هاي فراواني است كه اين مرد درحوزه ادبيات كلاسيك ايران داشت. در ساختار ادبيات كلاسيك ايران، آنچنان جزيي نگري نسبت به واژگان و معناي آنها وجود دارد كه به طور مثال كلمه «گل» تنها معناي گل سرخ مي دهد و بقيه گل ها نامي ديگر دارند، اين ويژگي ها به مرور زمان از بين رفته و در سده جديد بسياري از واژگان، دلالت به چندين معني مي كنند اما ساختار ادبيات كلاسيك در زبان عاميانه باقي ماند و مردم با هوش تاريخي خود، خواسته و يا ناخواسته آن جزيي نگري را كه زبان اداري و شلخته جديد كم رنگش كرده بود حفظ كردند.
شاملو از همين خاصيت مدد گرفت و آن قدر واژه، تركيب و كلمه در زبان دن آرام به كار برد كه نثر فارسي عاميانه را به اوج رسانده است. بايد گفت، توجه شاملو تنها به ديالوگ ها و لحن ها نبوده است بلكه او براي تمام عناصر درون متني، واژه تعريف كرده و علاوه بر بالا بردن جذابيت هاي زباني متن، دقت خود در ترجمه اشيا و اجسام را به رخ كشيده است. به طور كلي، ترجمه دن آرام شاملو [اگر منصف باشيم] چنان امكاناتي را در اختيار مترجمان، نويسندگان و شاعران ايراني قرار مي دهد كه بعد از خواندن دن آرام درمي يابند حد لذت بردنشان از يك رمان كلاسيك فراتر است. شاملو در مقدمه خواندني دن آرام، به نكاتي اشاره مي كند كه حاكي از دقت مثال زدني وي است.
اين نكته ها شامل نوع نگارش واژگان، حروف و حتي چگونگي استفاده از علائم سجاوندي است. او حتي در بخشي اشتباه هاي روايي شولوخوف را نيز متذكر مي شود! و اين نكته نشان مي دهد كه نمي توان از سر اين ترجمه به سادگي گذشت. شايد نام و شيوه كار شاملو بوده كه حتي نويسنده اي مانند شولوخوف را تحت تأثير قرار داده و اين روزها ما با تركيبي به نام «دن آرام شاملو»! برخورد مي كنيم. شاملو انتشار اين كتاب را نديد، اما هوايي را آفريد تا ما در ميان رايحه لذتبخش آن بياساييم. دن آرام را در دست بگيريم و مغرور شويم از فارسي و زباني كه شاملو در تولد مجدد آن و يا اثبات دوباره آن فراموش ناشدني است.
در پايان: در اين گفتار تنها به يك گزارش كوتاه بسنده كردم. بايد بگويم كه ترغيب به خواندن ترجمه شاملو، به معني بي ارزشي ترجمه به آذين نبوده است زيرا كه ترجمه به آذين نيز در اوج است، اما تجربه هاي شاملو در اين رمان چيز ديگري است. به هر صورت دوران رمان هايي مانند دن آرام به سر آمده و شايد تنها اين هنر شاملو باشد كه مي تواند مردگان را زنده كند. روحش شاد.
+ نوشته شده توسط mossi در 6 Mar 2010 و ساعت 14:35 |

وقتی گلوله ها ز ره دور می رسند تا در قلوب ما آشیان کنند
دست من و تو دورند برعکس شاخه گل سنگ ها ز هم........
یا اینکه

دست من و تو می آمیزند چون شاخه گلسنگ ها به هم

+ نوشته شده توسط mossi در 6 Mar 2010 و ساعت 13:53 |